میدونی...
کار دنیا همینه دیگه،
بعضی تلخیاش بدجور شیرینه..
مثه دل آشوبه ی روزِ آخر،
به وقت شش خردادِ هزار و سیصد ونود وشش
ظاهرم آروم و خشک.... ولی
دلم آشوب بود....
آروم از یک تا هزار و دو شمردم
تا
تموم شد....
بین شمارش ها زیر چشمی نگات میکردم
برعکس دفعه های قبل که من خیلی داغون بودم و تو لبت همش لبخند مغرورانه ای داشت،
جوری که
انگار شکستن و له کردنِ قلبِ کسی که دیوانه وار میخوادِت یه پیروزیِ بزرگبود واست!!!
امروز بدجور به همریخته بود چهره ی ماهت
دستات و توی هم قفل کرده بودی و بهم هم فشارشون میدادی
و
مدام پاهات و تکون میدادی وچشمت به گوشی بود
شایدم منتظر بودی زودتر تموم شه ....
.
.
به هزار و دو که رسید، آقای نسبتاً مُسنی که پشت میز بود گفت: « خانوم تشریف بیارید،حاج اقا پشتِ خطِ»
گلوم و صاف کردم....
الو......
.
.
.
بله........
و تمام شد،،،،
گوشی و گذاشتم رو میز و بدون منتظر بودن وشنیدن حرفی سرم و گذاشتم پایین ورفتم....
چند قدم که دور شدم
زیر لب زمزمه کردم:
«مثه کندنِ جان از بدن،
من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود....»
من
ساعت یازده وپنجاه دقیقه ی صبحِ ششم خردادماهِ هزار و سیصد و نود و شش برای همیشه گوشه ی بزرگی از قلبم و توی همون دفتر پشت خطتلفن جا گذاشتم،
وقتی حاج آقا پرسید:
«صیغه طلاق جاری شد،وکیلم؟»
و
من گفتم: «بله»
برچسب:
نویسنده: دانیال نیکنام